نه رویایی ... نه سودایی... نه عهدی بر سر جانی

خوشا این دل کز او رنجی به کس باقی نمانده

مأموریت کاری

بعد از یک هفته که شیما بالاخره با پوشیدن مانتوی مادر محترم که قدش یک وجب زیر زانو و گشادی اش ۲ سایز بزرگتر می باشد به کارخانه محترم ایران خودرو  بدون جنجال و بحث با خواهران حراست راه داده می شود، چند روز بعد و در یک روز قشنگ تعطیل یکی از خواهران محترم و دوست داشتنی حراست را در زمان رفتن به ورزش با تیپ کاملاً غیر اسلامی ( البته از نظر خواهر محترم) سوار بر ماشین به همراه دو دوست بدتر از خودش ملاقات می کند.

 

خواهر محترم حراست نیز چشمش ۴ تا می شود که ای خانم ش به کجا چنین شتابان؟ من هم می گویم دارم می روم جایی که بتوانم راحت به شانس بد خود لعنت بفرستم که در روز جمعه نیز افراد مهربانی پیدا می شوند که به فکر آخرت من و صد البته بیشتر به فکر آخرت و کم نشدن دید چشم برادران هستند.

 

حال در طی این هفته هر روز صبح که  از ورودی خواهران عبور می کنم ، خواهر محترم شروع به تعریف داستان اینجانب برای سایر همکاران می کند و البته روزی جندین بار نیز به بخشها سر می زنند که مبادا همکاران گرامی ایران خودرو با دیدن یک شاخه موی خواهران از راه بدر شده و به جای ۲۰۶، وانت پیکان روی هم کنند و به خورد مردم دهند.

 

پ ن : خواهر محترم حراست فکر می کند کاپشن ورزشی نیز به مانند مانتوی مادر محترم باید یک وجب زیر زانو باشد . (البته می توان پیشنهاد کاپشن ورزشی اسلامی زنانه ویژه طرح عفاف به شرکت های تولید کننده داد)

یه روز خوب


چه روز خوبیه وقتی صبح  راننده تاکسی محترم به جای گوش دادن به رادیو پیام ، ساسی مانکن بذاره ( با صدای بلند و گاهاً حرکات موزون پشت فرمون ) و بعدشم بندازه تو کلی فرعی بدون برخورد با ترافیک و تو رو نیم ساعت زودتر برسونه سرکار. بعدشم وقت داشته باشی یه سنگک داغ بگیری و با همکاران بعضاً محترم و عده ای هم بعضاً نامحترم به جای کیک و کلوچه یه صبحانه مشتی بخوری.

لحظه هایی که خودت هستی

 

من عاشق اون لحظه هایی هستم که برای رفتارت محدودیتی نداری . همونی هستی که می خوای. همون کاری رو می کنی که حسشو داری.

 

البته تو این لحظه ها  آدم هایی که دو رو برت هستن و وحتی شخصیت خودت هم نقش مهمی رو ایفا می کنه.

 

من عاشق اون لحظه ای هستم که خیلی راحت به خاطر موضوعی که ناراحتت کرده بتونی گریه کنی. داد بزنی و اگه خوشحالی بتونی فریاد بکشی و شادیتو نشون بدی.

 

نمی دونم!! من چرا خوشحالیمو راحت نشون می دم بدون دغدغه و قضاوت و نظر دیگران. اما راحت نمی تونم گریه کنم . الان مدت زمان زیادی هست که دلم می خواد که بدون دغدغه و خجالت گریه کنم نه اینکه فقط اشک بریزم بتونم بغض مونده تو گلومو بشکنمو داد بزنم ( یا  چیزی رو بشکنم) . من حتی از خودمم برای گریه کردن خجالت می کشم. چرا؟؟؟؟؟؟  نمی دونم (شایدم نخواستم بدونم)

 

عاشق اون لحظه هایی هستم که خودم هستم. تا الان فقط تو شادیها بوده اما بی صبرانه منتظر اون لحظه ای هستم که تو ناراحتی ها هم خودم باشم