هیچ اندیشی
به هیچ اندیشی رسیده ایم که ناشی از حقارت فکریمان است
حقارتی که ریشه در تابویی دارد که نمی دانیم چیست " اما هست"
به هیچ اندیشی رسیده ایم که ناشی از حقارت فکریمان است
حقارتی که ریشه در تابویی دارد که نمی دانیم چیست " اما هست"
چند وقتی هست که بگی نگی خل شدم (شایدم بودم) چون بیش از حد به آدما و اطراف دقت می کنم . دوست دارم ببینم چه چیزی ذهن افراد رو بیشتر به خودش مشغول کرده یا آدما بیشتر به چه مسایلی فکر می کنن . مسئله ای که ذهن 90 % جوون های ایرانی رو به خودش مشغول می کنه مسائل عاطفیه . این موضوع تو زندگی جوون ها و نوجوون ها محور مسائل دیگه قرار گرفته . نمی گم 100 % اما تو 90 % موارد این موضوع محور ذهنی افراد رو تشکیل میده و بقیه مسائل مثل کار و درس و تفریح و ... در حاشیه و در اطراف این موضوع و یا در خدمت این موضوعه. نکته ای که برام جالبه اینه که اگر بر عکس این حالت باشه همه چیز نظم بهتری به خودش می گیره . چون مسائل عاطفی موضوعاتی چالش برانگیز ند و اگر اساس زندگی افراد باشند , فرد دائماً با یک چالش در زد و خورده اما در کنار مسائل دیگه می تونه کمک کننده و رشد دهنده ابعاد مختلف زندگی باشه و در ضمن خودش هم به آرومی بارور بشه.
هدف از مهمونی رفتن ، هدف از کار کردن ، هدف از درس خوندن ، هدف از تفریح کردن و هزار تا مسئله دیگه همه در خدمت رفع این نیاز قرار گرفته . البته همین جا عنوان می کنم که خود من هم از این مسئله مستثنی نبوده و نیستم ( یک نمونه تجربه من اینه که یک پروژه کاری خیلی خوب رو به خاطر قطع ارتباط عاطفی با فردی کنار گذاشتم و الان معتقدم که کارم اشتباه بوده).
شاید بخشی از این موضوع به فرهنگ ما و جدایی بین 2 جنس از سنین کودکی برگرده . جایی که همیشه بین افراد یک مرزی گذاشته می شه و ناگهان در سنین نوجوانی و جوانی و با ایجاد نیازهای عاطفی دنیایی دیگه برای افراد ظاهر می شه . دنیایی که بازم محدوده و فرد برای رفع این محدودیت و ارضای نیازهای عاطفی خودش دست به هر کاری میزنه ( این واضحه که هر چیزی که تبدیل به محدودیت بشه ، ذهن و فکر افراد رو بیشتر به خودش مشغول می کنه )
(پدرها و مادرهایی که در سن میانسالی دغدغه فکریشون سلامت روحی و اخلاقی فرزندانشون میشه ایکاش می دونستن که با آموزش ندادن بچه هاشون از سنین کم چه خیانتی رو به اونها کردن و چه مسائل بزرگتری رو از اونها دریغ کردن چون حالا نوجوونشون برای شناخت خودش و نیازش یا باید دست به تجربه های نا خوشایند بزنه یا خیلی از مسائل رو از زبون دوستاش تو مدرسه و به شیوه ای نادرست بشنوه و یا به سرکوب نیازش بپردازه که بعداً منجر به عقده های روانی میشه )
پ ن : برام جالبه که با هر فردی که صحبت می کنم با این مسئله شدیداً درگیره و جالب تر اینکه از بین افراد نمونه های راضی و موفق خیلی کمه . فاصله روابط دقیقاً به اندازه اولین اشنایی با یک فرد سوم و یا به فاصله اولین هم خوابگی هست.
ایکاش زمانی می شد که می تونستیم به افراد فارغ ازاینکه چه جنسیتی دارن نگاه کنیم ، کار کنیم ، بازی کنیم ، صحبت کنیم و در یک کلام زندگی کنیم.
پ ن : نام نويسنده حداقل براي من ناشناس است اگر كسي اطلاع داره به منم بگه
بعضي سوختن ها جوري هستند که تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس
ميکني...داستان کيفيت زندگي و "رشد" آدمها در جاهايي که " جهان سوم" ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست ...از هر دوره که ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي...
شادي ها و دغدغه هاي کودکي ما : در همان گوشه دنيا که "جهان سوم " ناميده ميشود، شادي هاي کودکي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يک... شادي کودکيمان اين است که کلکسيون " پوست آدامس" جمع کنيم...يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا کنيم و با چوبي آن را برانيم...توپ پلاستيکي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست کنيم و در کوچه هاي خاکي فوتبال بازي کنيم... اما دغدغه هايمان ترسناک تر بودند...اينکه نکند موشکي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند... اينکه نکند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم کند...
از ديفتري ميترسيديم... از وبا.... از جنون گاوي... مدرسه، دغدغه ما> بود...خودکار بين انگشتان دستمان که تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود... تکليفهاي حجيم عيد ... يا کتابهايي که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار ميداد...
شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما: دوره اي که ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آين دوره، شادي هايمان جنس " مصنوعي" دارند... اينکه موقتي عاشق شوي...دوست داشتن را امتحان کني... اينکه لبت را با لبي آشنا کني... اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميکرديم...در خيالمان عاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم... کلا زندگي يک نفره اي داريم با فکري دو نفره.... اين ميشد که ياد بگيريم "جهان سومي" شادي کنيم... به جاي اينکه دست در دست دخترک بگذاريم،او را ...با او قدم نزنيم و فقط دنبالش کنيم...يا اينکه نگوييم" دوستت دارم" و بگوييم "
امروز خانه خالي دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...اينکه از امروز که 15 سال داري، بايد مثل يک مرتاض روي کتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بکشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني... بترسي از اين که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي" ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين کنند... تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...
شادي ها و دغدغه هاي جواني ما: شادي ها کمرنگ تر ميشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شايد هم اين باشد که شادي هايت هم، شکل دغدغه به خودشان ميگيرند...مثلا شادي تو اين است که روزي خانه و ماشين ميخري ... اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...هدفي که حتما بايد "جهان سومي" باشي که آنرا داشته باشي... و هيج جاي ديگربراي کسي هدف نيستند...
معيارهاي " آدم خوب بودن" جهان سومي هم دغدغه تو ميشود...اينکه سر پا مثانه را خالي کني يا نشسته.... اينکه موهاي کجاي بدنت را ميتراشي و کجا را نميتراشي....و ميترسي از اينکه نکند کسي قبل از خدا، تو را در اين دنيا محاکمه کند...
بعضي از شادي هايت غير انساني ميشوند...با پول شهوتت را ميخري...با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب... با دود دغدغه هايت را کمرنگتر ميکني و غبار آلود....
اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو، جهان سومي ميشوند... اينکه در سال چند بار لبخند ميزني...در روز چند بار گريه ميکني...راهي که تو را به بهشت و جهنم ميرساند... و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست....
در اين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يک زن هم ميتواند براحتي تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست... لبخند بي جاي زن هم دليل (......) اوست...
در اين جهان سوم ، کسي را نداري که به تو بگويد چقدر مسواک و خميردندان، واکسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...اينکه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و کسي قرار نيست براي اين کار به تو کمک بکند.... اينکه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست...
گاهي فکر ميکني که به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت کني تا از جهان سومي بودن رها شوي...اما ميفهمي که با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميکنند... گاهي ميماني که اين جهان سوم است که کيفيت تو را تعيين ميکند يا اينکه "تو " جهان سوم را درست ميکني؟
يک بار يک دانشجوي خارجي از استاد پرفسور محمود حسابي پرسيد، "مي گويند شما از جهان سوم آمده ايد ،جهان سوم چگونه جايي است؟ " استاد جواب دادند "جهان سوم جايي است که اگر بخواهي کشورت را آباد کني، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهي خانه ات آباد شود بايد در تخريب کشورت بکوشي
يكي از مراجع محافظهكار قم در نامهاي شديداللحن به علي لاريجاني، رئيس مجلس هشتم، مصوبه اخير مجلس درباره ارث بردن زنان را به باد انتقاد گرفت و صلاحيت مجلس در رسيدگي به موارد اينچنيني را زير سؤال برد. وي همچنين ضمن هشدار نسبت به دخالت مجلس در حوزه استحفاظي فقها، نمايندگان را تهديد كرد كه ديگر چنين كاري را تكرار نكنند.
هفته گذشته مجلس هشتم با تصويب طرح تغيير مواد 946 و 948 قانون مدني، به زنان حق داد از زمين همسران خود نيز ارث ببرند؛ حال آنكه در تمام سه دهه گذشته و حتي پيش از آن، زنان از زمينهاي باقيمانده از همسران متوفي خود هيچ ارثي نميبردند.
اين خبر بازتاب گستردهاي در رسانههاي دولتي داشت، بسياري از آنها اين تغيير را از ثمرات همسويي مجلس با شوراي نگهبان و رهبري دانستند و تاكيد كردند كه اين كار بر اساس فتواي آيتالله خامنهاي، رهبر جمهوري اسلامي، صورت گرفته است.
با اين حال ديروز خبرگزاري ايلنا گزارش داد كه آيتالله جعفر سبحاني، يكي از علماي سرشناس قم كه از سالها پيش عضو سياسيترين تشكل حوزه علميه قم، يعني جامعه مدرسين بوده، در نامهاي به رئيس مجلس تصريح كرده كه: "اينجانب در مصوّبه و محتواي قانون، سخني نميگويم، ولي... تحديد ارث زوجه از مسائل شرعي است كه بايد در آن، فقيهان اسلام نظر دهند، آنگاه مجلس براي اجراي اين حكم، برنامهريزي كند."
وي سپس با تاكيد بر اينكه مجلس بايد زير نظر فقها عمل كند و در كار آنها دخالت نكند، راي اكثريت را در محدوده مورد تاييد فقها نافذ دانسته و گفته است: "و اما مسائلي كه مربوط به خود شرع است، در آنجا اقليت و اكثريت، فاقد اعتبار است."
سبحاني در آخر هم به رئيس مجلس هشدار داده است: "اين تذكر را به سمع نمايندگان محترم برسانيد تا بار ديگر اين نوع مسائل تكرار نشود."
پ ن : در طي چند دهه گذشته ، زنان با تمام محدوديت ها و مشكلاتي كه داشتن راه خودشون رو شناسايي كردند و كم كم خودشون رو پيدا كردن ( البته اين هنوز در مورد اكثر افراد صدق نمي كنه ولي حتي المقدور بينش زنان نسبت به مسائلي كه در طي تاريخ به اسم شرع و عرف به خوردشون مي دادن روشن تر شده ).
حال امثال اين آيت الله هنوز بر سر اينكه يك هشتم اعياني به زن برسه يا يك هشتم زمين و يا مهريه براي زنان عند المطالبه باشه يا عند الاستطاعه و هزار تا مسئله پيش پا افتاده ديگه از صبح تا شب مسائل فقهي و شرعي رو زير و رو كنن .
تنهایی را دوست دارم چون چیزی از دست مردم نگرفتم
مگر اینکه بهای آن را از قلبم پرداختم .
پ ن : تا ابد تنهایی را به یک لحظه تحقیر شدن دوباره ترجیح می دهم
هميشه فكر مي كردم مشكلات خانمها در ايران به مشكلات حقوقي ، تبعيض جنسيت و ... مربوط ميشه.
اما ديروز زماني كه مدت زمان زيادي طول كشيد تا از يك طرف خيابون برم اونطرف فهميدم مشكل بزرگ خانمها در ايران رد شدن از خيابان هست.
فرض كنيد خانم X مي خواهد از يك طرف به طرف ديگه خيابون بره، چند تا حالت براش پيش مياد (البته بعضي از موارد در مورد آقايون هم صدق مي كنه):
- يه سري از راننده ها فكر مي كنن كه خانم X مسافره و سرعتشون رو كم مي كنن.
- بعضي ازراننده ها به قصد سوار كردن فرد مورد نظر سرعتشون رو خيلي كم مي كنن و يا مي ايستند و ازنوع بوق زدن خاصي استفاده مي كنن كه اين خود چند حالت داره :
1. يا راننده مورد نظر خيلي مهربونه و دلش نمياد كه خانم X كنار خيابون تو سرما بايسته ( البته اين بعيده زيرا اگه نمونه مورد نظر را از سن 50 به بالا قرار دهيد ، راننده ديگه مهربانانه برخورد نمي كنه )
نكته : در مورد بالا همان اندازه كه سن خانم در تغيير دادن نتيجه مؤثر هست ، سن آقايون هيچ اثري روي نتيجه نداره (يا بي تأثيره)
2. بعضي وقتا راننده مورد نظر از اعتماد به نفس بالايي برخورداره و بدون سنجيدن خانم X بوق مي زنه و شانس خودشو امتحان مي كنه تازه اگه خانم X محل نده كلي هم ناراحت ميشه و غر مي زنه (يكي بگه يه نگاه اگه تو آينه بندازي بد نيست)
3. بعضي از راننده ها از اون كنه ها هستن حالا هر چي خانم X سعي كنه بفهمونه كه بابا جان من مي خوام فقط از خيابون رد بشم اما دوباره همونجا وايميسه يا هي بوق مي زنه يا دنده عقب مي گيره و به جاي خيابون رو اعصاب خانم X رانندگي ميكنه .
4. اما بعضي از راننده ها هم هستن كه خدائيش خيلي مي فهمن . بي خودي ريسك نمي كنن يا به عبارت ديگه بي خودي خوشونو ضايع نمي كنن . با يه نگاه طرفشونو مي سنجن يعني وقتي مي بينن خانم X اون تيپي (يعني همون تيپي) نيست وقت تلف نمي كنن.
- بعضي از راننده ها هم الكي خوشن . دوست دارن مردمو اذيت كنن . بی خودی سرعتشونو کم می کنن یه چیزی میگن یا یه چراغ می زنن که بگن ما هم هستیم.
- بعضي از راننده ها هم درست همونجايي كه خانم X وايساده عشقشون مي كشه پارك كنن حالا هزار تا جا پارك ديگه هم هست .
پ ن : اگه من یه کاره مکاره می شدم از بودجه اختصاص داده شده به تذکر به چکمه خواهران ,جهت زدن پل عابر بیشتر استفاده می کردم چون اینطوری هم اسلام آقایون و هم خانم ها کمتر در معرض خطر قرار می گرفت.