وقتی هیچ حرفی برای گفتن نیست ، حرف های مسخره شروع میشه.
ر می گه : فرض کن از الان فقط یک روز از زندگیت باقی مونده . چی کار می کنی؟
گفتم : هوم... وایسا فکر کنم.( داشتم به غیر قابل تحمل بودن ر تو این گرما فکر می کردم)
ر پیش دستی کرد و گفت : من به دنبال کمبودهای زندگیم میرم.
گفتم : از راهنماییت ممنونم . پس من فقط می خوابم .
ر گفت : نمیشه که ، چون یکی از کمبودهام تو هستی.
گفتم : پس زحمت نکش. دنبال یک کمبود دیگه برو . چون من آخرین روز زندگیم فقط می خوابم. اگر بیدارم کنی از اینی که الان هم هستم عصبانی تر می شم
پ ن : وقتی تو این گرما سوال های مسخره می پرسی، جواب های مسخره هم می شنوی.