بیا با یکدیگر سخن نگوئیم

 

بیا با یکدیگر حرف نزنیم ، سخن نگوئیم.

بیا زائیده ذهن یکدیگر باشیم تا ابد ، تا همیشه.

هر سخن گفتنمان، ما را از هم می ستاند.

تو را برایم کم می کند، خیلی کم.

از روزی می ترسم که برایم به هیچ تبدیل شوی.

من تو را با تصور ذهنم دوست تر دارم.  

بیا با یکدیگر سخن نگوئیم.

مرغ مینا

این نمایش بیشتر وام دار استفاده بجا از موسیقی و اشعاری است که به غایت زیبا اجرا شده است. البته از صدای قشنگ و رسای استاد رویگری نیز نباید غافل شد.

 

  • با تمام بی قراریم ، تنهایی را بر قرار ترجیح می دهم.
  • طعم او را در شما نیز حس می کنم.
  • این طعم گس برای امروز شماست.
  • وای به حال طعم فردایتان

نداشتن حرف

وقتی هیچ حرفی برای گفتن نیست ، حرف های مسخره شروع میشه.

ر می گه : فرض کن از الان فقط یک روز از زندگیت باقی مونده . چی کار می کنی؟

گفتم : هوم... وایسا فکر کنم.( داشتم به غیر قابل تحمل بودن ر تو این گرما فکر می کردم)

ر پیش دستی کرد و گفت : من به دنبال کمبودهای زندگیم میرم.

گفتم : از راهنماییت ممنونم . پس من فقط می خوابم .

ر گفت : نمیشه که ، چون یکی از کمبودهام تو هستی.

گفتم : پس زحمت نکش. دنبال یک کمبود دیگه برو . چون من آخرین روز زندگیم فقط می خوابم. اگر بیدارم کنی از اینی که الان هم هستم عصبانی تر می شم

پ ن : وقتی تو این گرما سوال های مسخره می پرسی، جواب های مسخره هم می شنوی.

 

...

 

چه زمانه ایست که سکوت سبز ، زندان و مرگ دارد و ریختن خون انسانها ، هیچ.