ریشه یابی



پشت چهره های بزک کرده و افکاری سراسر مملو از تجملات، با هزاران ترفند عالی برای هزاران نفر همچون شما، چه خوب فهمیده می شوند.

پ.ن : راست می گویی نیاز به ریشه یابی دارم. گویی باید افکارم از نو متولد شوند.


!!!



چه دنیایی است که زمانه نیز به خودش دروغ می گوید که

"خوب پیش می رود"



تنها صدا بود و هیچ ...


یخ می زنی . با تمام وجودت حرفها را مزه مزه می کنی. چقدر آشناست... چقدر دلت تنگ شده بود و نمی دانستی... چقدر منتظر این لحظه ها بودی و هر بار به بهانه ای وجودشان را رد می کردی... دلت می خواهد تا صبح این تپش قلب را داشته باشی... این گرمای صدایی که تنها چند سانتیمتر با تو فاصله دارد و همانهایی را می گوید که می خواهی بشنوی... چقدر آرزوی این باران را در این لحظات داشتی... از بچگی... وقتی باران به شیشه می خورد و تو فقط گوش می دهی ... با لبخندی همراه با طمأنینه خانمانه... چقدر دور شده بودم از این زنانگی... دلم برای لحظاتی که هیچ کس را در خیابان جز یک نفر و یک صدا نمی بینم تنگ شده بود... آدم ها دیگر نیستند... در این لحظات مهم نیست که به من نگاه می کنند یا نه... این که من رنگ پریده تر از هر روز از سر کار بر می گردم و به دختر قشنگی که تازه الان برای رفتن به گردش از خانه بیرون می آید با حسرت نگاه می کنم و دلم برای خودم تنگ می شود... الان و در این لحظات هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست.... اما.... کافی است که تنها برگردی به صاحب صدا نگاه کنی... این همان نیست... بیدار می شوم... خشک می شوم... لبخندم محو می شود... صورتم خیس می شود... این همان نیست... دلیل می خواهد. تا الان داشتی لبخند می زدی... هیچ نمی گویم. بگویم که تا الان فقط صدایی بودی از تکرار خاطراتم... پیاده می شود... صورتش خیس می شود... نمی دانم از باران است یا اینکه می فهمد  در رابطه ای که هنوز شروع نشده به صدا تبدیل شده است... او می رود و حتی با رفتنش مرا به یاد رفتن خودم می اندازد و می گویم  ایکاش من هم در آغاز می دانستم تنها صدا هستم...

من کی هستم؟؟؟

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و  همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم .

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي  خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند .
 
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه  شهر به چاپ مي رساند
 
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
 
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
 
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي ، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.


منبع :  نوشته " بلقیس سلیمانی" نویسنده معاصر

رهایی

معنی رهایی را می فهمم زمانی که با تنهایی شادم. آری شاید از نظر تو و هزاران نفر شبیه به تو تنها به تئاتر، پارک، کوه و هزاران جای دیگر رفتن سخت باشد اما زمانی از همه چیز رهایی که با تنهایی خود شاد باشی. قبول دارم که مدت زمان زیادی اینگونه بودن شاید نتیجه عکس داشته باشد اما در این یکسال و اندی زمان گذشته ، دور از هزاران دغدغه ، به وقت دلتنگی کیفم را روی شانه انداختم و به راه افتادم . همیشه بی هدف به راه می افتم و ناگهان می بینم همان جایی هستم که می خواهم. دیگر زمان مهم نیست. دیگر تلفنی در کار نیست. دیگر رنجشی برای یک لحظه تنهایی سفر کردن وجود ندارد. دیگر نباید کار خود را توجیه کرد.


شاید من سخت شده باشم خیلی سخت. شاید به دورم حصاری کشیده باشم که حتی کوچکترین روزنه ای برای نفوذ به آن وجود نداشته باشد. شاید دیگر نتوانم به راحتی دستم را دور گردنی بیاندازم و بگویم من هستم همیشه، هر کجا، تا ابد. اما رها هستم.


راست می گویی این روزها من تنها راه می روم. فقط راه می روم . همین راه رفتن های بی هدف تا رسیدن به مکانی آرام تنها آرامش دهندگان من هستند.و چه دنیای کشف نشده ای را من تنها با این راه رفتن های بی هدف کشف کردم. تو نیز مدت زمان کوتاهی اوقاتی از روز را تنها همان گونه بگذران که واقعاً می خواهی. حتی اگر هزاران انگشت به سمت تو دراز شود و تو را محکوم به هر سرسختی و خودخواهی کنند اما در آن لحظات همان باش که می خواهی. طعم رهایی را اینگونه می فهمی.