داستان پسرک

 

پسرک فقط یک کار می خواست. خوشحال بود. صبح با ذوقی که از چشماش پیدا بود گفت می خوام اینجا رو آنچنان برق بندازم که بعد از دوره آزمایشی کارم تو شرکت بهم بگن بمون. امشب قرار بود با نامزدش ( که احتمالن حداکثر ۱۶ سال بیشتر نداشته باشه) شام برن بیرون. پسرک سنی نداشت. اما خوشحال بود . این مهم بود.

 

۳ ساعت بعد از آغاز کار و بلافاصله بعد از بردن یک چایی به اتاق مدیر عامل، اون گفت پسرک اخراج. چرا؟؟؟؟؟؟ هیچ کس نمی دونه. شاید از قیافه کک مکی و موهای فرفری و قد کوتاهش خوشش نیومد. نمی دونم. هیچ کس هم نمی دونه.

 

اما پسرک دیگه خوشحال نبود. موقع شام امشب تو نگاه نامزدش چی می گه؟ اینکه تمام آرزوهای قشنگی رو که از دیروز با هم ساختن به هم ریخته. اینکه مدت خوشحالیشون یک شبانه روز هم دووم نیورده.

 

پسرک با چشم اشکی رفت. حال و روز ما هم امروز دیدنی بود.

 

بعدش تو آبدارخونه شرکت وقتی به سکویی نگاه کردم که یک ماه بود تمیز نشده بود اما امروز برق می زد بی اختیار ......

 

...

از قدیم گفتن پشت هر شکستی ، پیروزی هست. اما شکست به چه قیمتی؟ یا بهتر تا چه حدی؟

اگه شکست با خرد شدنت همراه باشه جریان به این سادگی ها نیست. تو می شکنی، دوباره می ایستی اما مثل چینی شکسته ای می مونی که وصله خوردی و تکه تکه هاتو به هم چسبوندن.

غیر ممکنه به شکل اولت در بیای. تازه اگه شانس بیاری و هیچ کدوم از تکه هات گم نشن و بشه دوباره همه اونها رو به هم چسبوند دیگه استحکام و قشنگی قبل و نداری . از دوباره شکستن اون چینی هم می ترسی ، اگه خیلی دوسش داشته باشی و برات خاطره باشه قائمش می کنی یا میذاریش جایی که در دسترس  نباشه. 

بعضی وقتها هم چینیه اینقدر برات بی ارزش میشه که میندازیش دور. بدون اون زندگی می کنی.

حکایت من هم به خاطر شکستن غروریه که خیلی برام ارزش داشته و داره. از دوباره شکستنش می ترسم اما هیچوقت به خاطر این که شکسته و وصله خورده دورش نمیندازم .

پ ن : ح عزیز من همون شیمای سابق ۲ سال پیشم فقط یاد گرفتم که بعضی اوقات "نه" گفتن هم لازمه زندگیه .