داستان پسرک
پسرک فقط یک کار می خواست. خوشحال بود. صبح با ذوقی که از چشماش پیدا بود گفت می خوام اینجا رو آنچنان برق بندازم که بعد از دوره آزمایشی کارم تو شرکت بهم بگن بمون. امشب قرار بود با نامزدش ( که احتمالن حداکثر ۱۶ سال بیشتر نداشته باشه) شام برن بیرون. پسرک سنی نداشت. اما خوشحال بود . این مهم بود.
۳ ساعت بعد از آغاز کار و بلافاصله بعد از بردن یک چایی به اتاق مدیر عامل، اون گفت پسرک اخراج. چرا؟؟؟؟؟؟ هیچ کس نمی دونه. شاید از قیافه کک مکی و موهای فرفری و قد کوتاهش خوشش نیومد. نمی دونم. هیچ کس هم نمی دونه.
اما پسرک دیگه خوشحال نبود. موقع شام امشب تو نگاه نامزدش چی می گه؟ اینکه تمام آرزوهای قشنگی رو که از دیروز با هم ساختن به هم ریخته. اینکه مدت خوشحالیشون یک شبانه روز هم دووم نیورده.
پسرک با چشم اشکی رفت. حال و روز ما هم امروز دیدنی بود.
بعدش تو آبدارخونه شرکت وقتی به سکویی نگاه کردم که یک ماه بود تمیز نشده بود اما امروز برق می زد بی اختیار ......